اخبار برگزیده

به كدامين گناه مادر ؟؟؟؟؟

مسير کارم  به گونه اي بود که از جلوي تابلوي خانه سالمندان رد ميشدم و خيلي وقت دلم ميخواست سري به آنجا بزنم .. اصولا خواندن تابلوها و نوشته ها و آگهي و شعرهاي پشت ماشين ها را دوست دارم حتي درحين رانندگي ..خيلي وقت بود که براي موردي ناخودآگاه به ذهنم آمد که به خانه سالمندان شهر کوچکمان بروم و در آنچا چند سالمند زن را است کنم  نميدانم چگونه اين فکر به ذهنم آمد .. ولي ايمان قلبي دارم که هيچ فکري بدون علت به ذهن آدمي خطور نميکند و خداوند حتما ميخواهد چيزي بگويد يا چيزي را نشان دهد که ما را به طرفي سوق ميدهد ...


 روز مادر و زن امسال تصميم گرفتم به آسايشگاه سالمندان شهر مان بروم و نيمي از روزم را با آنها بگذرانم .. زنگ زدم به مسئول آنجا قصدم را گفتم و خواستم که امروز از آنجا بازديد کنم  و گفتم که قصد دارم در استشان کمک کنم خيلي استقبال کرد و گفت اتفاقا ساعت 4 امروز نوبت استحمشان است ؛  قصد داشتم شيريني و گلي برايشان ببرم که گفتند چون اکثرا بيمار هستند نميتوانند شيريني بخورند و ميوه را ببرم بهتر است ..  تعدادشان را پرسيدم با پرسنل حدود 50 نفر ...


بعد از ظهر راهي شدم به سختي در محله پايين و شلوغ شهر خانه شان را پيدا کردم از پله هاي قديمي و راهروهاي باريک بالا رفتم ... بوي خاصي مثل بوي بيمارستان مشامم را پر کرد .. رني به استقبالم آمد و وقتي گفتم براي کمک به است آمده ام خيلي خوشحال شد و مرا راهنمايي کرد .. به اتاق رئيس مرکز  مرد مو سفيد پا به سن گذاشته و محترمي که خيلي با احترام مرا تحويل گرفت اندکي نشستم  و ميوه ها را تحويل او دادم و راهي شدم .. گفت که امروز يکي از پير زنها فوت کرده و بستگانش براي تحويل گرفتن جسد آمده ام .. دلم شکست چه غمگين درست روز مادر...؟؟؟ مادري دراين خانه غمگين و سرد روز مادر  مرده بود .. راحت شده بود ...


پا به سالن بزرگي گذاشتم که حدود 7 تحت دو طرف سالن را گرفته بود و چهار اتاق در طرفين قرار داشت با تخت هاي فلزي و کف سالن با کاشيهاي قديمي فرش شده بود .. بوي بدي فضاي سالن را پر کرده بود ... پير زنهاي مو سفيد و مو حنايي نحيف و لاغر و کوچک هر کدامشان يا روي تخت نشسته بودند يا خوابيده بودند .. بعضي ها فقط نگاه ميد بادستهاي نحيف و استخواني و رگهاي برآمده سلامشان ميکردم بعضي ها خيلي صميمي انگار مرا سالها ميشناسند ميخواستند که بغلم کنند و مرا ميبوسيدند .. نامم راميپرسيدند ... از تعداد بچه هايم ميپرسيدند از دختر يا پسر بودنشان .. ار شغل شوهرم و ... ميخواستند همه مرا بدانند ... بعضي ميگفتند نذر کرده اي و  نذرت قبول شده آمدي به ديدار ما ... قلبم به درد آمده بود .. تحمل نگاه غمگين و سرد و بيروحشان را نداشتم .. بعضي ها مرا از خود ميراندند انگار انقدر سردي و بي مهري ديده بودند قلبشان هم سنگ شده بود ..


صداي شر شر آب از شنيده ميشد .. رفتم و به زن جوان و خوشرو  که در نگاه اول موهاي رنگ و مش شده و اندام زيبا و النگوهاي طلاي  زياد دستش جلب توجه ميکرد روبرو شد م که پيرزني را روي صندلي پلاستيکي نشانده و موهايش را شامپو ميکرد... سلام کردم و گفتم براي کمک آمده ام خيلي خوشحال شد .. مانتويم را درآوردم و مقنعه ام را مثل روسري به پشت سرم بستم و شروع کردم ... اندامهاي نحيف و استخواني شان را ليف ميزدم و و ذکر ميگفنم و شکر ميکردم که امروز خدا اين لياقت و فرصت را به من داده موهاي کم پشتان را شانه ميکردم صورتشان را و تن و بدنشان را ليف ميکشيدم و .. آنها هم دعا ميد ... و بعضي هايشان خيلي سرحال بودند .. ميخنديدند و من متعحب بودم که در اين وضعيت ... چه طور بچه هايشان دلشان آمده که اينها را رها کنند  يک بار شامپو و يک ليف و صابون مشترک که به تن همه شان ميزدند .. و بلافاصله ميبردم و کمک ميکردم براي لباس پوشيدنشان ..نامم را ميپرسيدند .. صورت کوچک و نحفيشان را  موهاي کم پشتشان را خشک ميکردم روسري سرشان ميکردم و رويشان را ميبوسيدم که مثل گل پژمرده  بودند و قلبم تير ميکشيد .. قيافه هاي مظلوم و تن نحفيشان دستهاي چروک و استخوانيشان .. دستهايي که روزگاري جوان و قوي بودند و چندين بچه را همزمان ترو خشک ميد کهنه ميشستند غذا درست ميد ,  مو شانه ميد و غصه ميخوردند شب بيداري داشتند وقتي کودک دلبندشان تب داشت .. و اکنون که آنها محتاج مراقبت و نگهداري بودند .. اينگونه ترد شده بودند ...


بعضي هايشان زمينگير بودند  يا سکته کرده بودند يا از شدت کهولت قادر به حرکت نبودند با اندامهاي کج و معوج بود بعضي هايشان ميان سال بودندو معلول و زمنگير ، است سي سالمند در يک روز توسط دو نفر زن بدون کمترين امکانات  واقعا سخت بود .. هايي که براي آدمهاي عادي و سالم تعبيه شده بودند زن ها ي پرستار  قادر به بلند اندامهاي نحفيف ولي سنگين سالمندان نبودند ، نميدانم چرا استخوان انسان اينگونه سنگين است بدون گوشت لاغر و نحيف اما سنگين ... به زور و گاهي کشان کشان آنها را روي موزائيک هاي سرد ميکشيدند و ... نه وليچري بود نه تختي چرخدار که بتوان آنها را به طرف برد ... بعضي هايشان قادر رفتن به دستشويي نبودند و آنها را مثل بچه ها کهنه ميد .. گفتم ايزي لايف چرا استفاده نميکنيد .. گفتند ايزي لايف فقط مخصوص آنهايي است که بچه هايشان تهيه ميکنند و مياورند خيلي هايشاني را ندارند .. پارچه هاي سياه و بررگي را چند لا کهنه ميد و به آنها مي بستند ... کهنه هايي که تا شب شايد هم بيشتر به آنها بسته بودند .. دو بسته بزرگ ايزي لايف روي صندلي پلاستيکي ديده ميشد گويا يکي از مهمانان امروز آورده بودند ولي از آنها استفاده نميد ايکاش امروز که روز مادر بود حداقل از آنها مي بستند که لااقل امشب را راحت بخوابند ترسيدم بگويم ديگر مرا آنجا راه ندهند زيرپوشي در کار نبود .. تنها يک بلوز و يک شلوار و يک روسري کهنه و بس ... بعضي هايشان کاملا کور و کر بودند .. بعضي ها ذکر ميگفتند ...بعضي ها وقتي استشان ميکرديم فحش ميد و نفرينمان ميد ... خلاصه عالم ديگري بود ... گويي از دنيا جدا شده بودم ... پرستار زن جوان که زورش به پير زن افليج نميرسيد بعد از کشان کشان او را از روي کاشيهاي سرد مياورد روي پتوي کوچکي که جلوي انداخته بود مينداخت خودش لباس داشت نميدانست که وقتي پيري وقتي خيسي وقتي حتي يک مثقال گوشت نداري وقتي همه اش استخواني وقتي در باز است چقدر سردت ميشود .. پيرزن روي زمين سرد درحالي که سر خيسش روي کاشي سرد بود ميلرزيد که خودم را به او رساندم حوله خيسي را که ده تا پير زن را با آن خشکانده بودن زير سرش گذاشتم برايم عجيب بود که ميلرزيد ولي  نميگفت که سردش است .. وقتي روسريش را ميبستم ديدم که ذکر ميگويد و دعايم ميکند ... اشگ مجالم نميداد .. خدايا ...چرا امروز مرا اينجا کشاندي ؟ خدايا چه ميخواهي به من بگويي ؟ خدايا...


حدود 15 پيرزن را کرديم ..  ديگر صداي اذان ميامد ... خسته و بي رمق بودم ...بوي آنجا بوي ادرار بوي ... مشامم را پر کرده بود ... پرسيدم  چند نفر مانده اند؟ .. پرستار نگاهم کرد  خنديد و گفت خسته شدي تمام شد ... شامشان را آوردند شيربرنجي در کاسه کوچک استيل و دو تکه نان ... رفتم براي خداحافظي با بعضي هايشان که حرف ميزدند .. جالب است که ميخواستند شام مهمانشان باشند و ميخواستند آن يک کاسه کوچک شيربرنج را با من سهيم شوند انگار آنجا خانه شان بود و من مهمانشان .. بعضي ها ميپرسيدند باز هم ميروم پيششان ؟ قلبم درد ميکرد ... روحم آشفته و پريشان بود .. ميخواستم فرياد بزنم .. اين مادرها به کدامين گناه به اين منزلگه سرد تبعيد شده بودند ؟ به کدامين گناه در تختهاي فلزي سرد و اين خانه متعفن و بيروح روزها را ميشمردند تا مرگ را در آغوش کشند ..  مادراني در انتظار مرگ ... به کدامين گناه اين گونه طرد شده بودند ؟ به گناه مادر بودن .. به گناه بي رمقي و کهولت ؟ به گناه بيکسي و تنهايي و نداري ؟ نميدانم به کدامين گناه ؟؟


وقتي لباس يکيشان را تنشان ميکردم از مرگ پيرزن تخت کناريش ميگفت چه ساده و راحت انگار که مرگ در اين وادي کاملا عادي و بيصدا ميامد دست يکي را ميگرفت و ميبرد طوري از مرگ هم بندي کنارش ميگفت انگار او به اتاق بغلي رفته بود ... گاهي مرگ چه ساده و راحت ميشود .. براي رهايي از نکبت تنهايي و درد ...؟


نيم روز سختي بود .. خيلي سخت وقتي داشتم برميگشتم که مانتويم را بپوشم  ميديدم که بعضي هايشان در پتو پيچيده بودند خودشان را فقط صورتشان پيدا بود و با حسرت نگاهم ميد از من قول ميگرفتند که دوباره پيششان بروم ... ميگفتند زود است نرو ... و من نميتوانستم بيشتر از آن بمانم ...


چهره بعضي هايشان آنقدر مظلوم و تکيده و آشنا بود که فکر ميکردم سالهاست ميشناسمان ...شايد تصويري از آينده  خودم بودند که انقدر برايم آشنا بودند ...


روح خسته و رنجور و خسته ام را از آنجا کندم .. و راهي شدم از در که خارج شدم صداي اذان بغضم را شکست و تا خانه محقرم اشگ ريختم .. قيافه ها و نگاهشان از جلوي چشمانم نميرفت ...


شما را به خدا روزهاي عيد سري به اين خانه هاي غم بزنيد آنها چشم انتظارند .. برايشان فرقي نميکند که شما بچه هاي آنها نيستيد .. آنها غمگيند .. خسته اند .. بي رمقند ...مظلومند ... نحيفند .. تنهايند ...و فقط ميخواهند برويد و سري به آنها بزنيد ... شما را به خدا ... اين فراموش شدگان را فراموش نکنيد ... آنها چشم انتظارند .. نه تنها روزهاي عيد ... همه روزها براي اينها غمگين و سرد است .. نشسته اند روي تخت به انتظار مرگ ... شما قبل از مرگ به ديدارشان برويد ...به خدا جاي دوري نميرود .. چهي از فردا خبر دارد ؟ شايد ما هم روزي جزو آنها باشيم ...


يادت هست مادر ؟؟؟ اسم قاشق را گذاشتي فطار, هواپيما, کشتي .. تا يک لقمه بيشتر غذا بخور م


شدي خلبان .. ملوان .. راننده و گاهي اسب .. به من گفتي بخور عزيزم تا بزرگ شي قوي شير مثل شير شي .. حالا من بزرگ شده ام تو بزرگتر حالا من قوي شده ام تو ضعيف تر ..  کاش من هيچوقت بزرگ نميشدم تا تو همانطور جوان بماني .. کاش هيچوقت قوي نميشدم تا الان ضعف را در صورت زيبايت نبينم .. دستها ي پينه بسته و نحفيف را ميبوسم . نوازش ميکنم  .. به سلامتي مادر که خميده ترين ايستاده دنياست ...


به كدامين گناه مادر ؟؟؟؟؟

اگر گناه وزن داشت ( دکتر علی شریعتی) بیتوته 17 فروردين 1395 سرگرمیخواندنیهای دیدنیاگر گناه وزن داشت ( دکتر علی شریعتی) عکس نوشته های زیبا درباره مادر به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟ستارگان سیاره الهام18 دسامبر 2012 واین انسان نسیان زده به دنبال کدامین افسانه می گردد؟؟!! که هر چه هست مادر و مـــادر چه واژه ثقیلی ،آنقدر که هر زنی را یارای به دوش کشیدنش نیست گویند بهشت هر کجا که توان رفتن نداری، احساس سنگینی گناه وجودت را فرا می گیرد شاعره‌ای حاضر در صحنه‌های انقلاب تریبون مستضعفین19 آگوست 2014 شعرهایی که بسیاری از آن‌ها در کتاب« داغ و دغدغه» که به تعبیر خود او تقدیر سوخته‌ی به اتهام کدامین گناه می‌میری چرا تو را به خودت واگذاشتم مادر

به كدامين گناه مادر ؟؟؟؟؟

به كدامين گناه مادر ؟؟؟؟؟

 

خواهران دوقلوی جیرفتی چرا و چگونه کشته شدند؟ - فرارو

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست حسرتت موند به دلم واسه غمام هیچی مرهم نیست شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه به حرمت اشک مادرم توبه کردم 2 دانی که چرا راز جهان با به کدامین گناه ناکرده تازیانه می  خواهران دوقلوی جیرفتی چرا و چگونه کشته شدند؟ فرارو12 مارس 2015 همین‌طور که داشت با فرشته صحبت می‌کرد به پدر و مادرش فحاشی کرد، فرشته خیلی ناراحت شد به من گفت به كدامين گناه كشته شدند؟ اون دسته از هم 

قرآن و نقش تربيتى مادر در خانواده | گروه اینترنتی رهروان ولایت

دنیا بدون تو معنا ندارهمادرم، در گرامی داشت روزت زیباترین ستاره سپاس را به پاس پاسداری بی کرانت از ما، بر آسمان پرمهرت می آویزیم بهشت زیر به کدامین گناه اینگونه شکستی قلبم را فانوس خیال30 ژانويه 2015 نمی دانم کدامین تباهی تو را از نمی دانم به کدامین گناه قلب پرمهر و گرم دیروزم هنوز هم كسي هست كه حسرت نگاه مادر را در چشمان مبهوتتان مي خواند قطار روم خراسان10 نوامبر 2010 با سپاس از لطف و مهربانی چندین ساله ی دوستان نسبت به این وبلاگ،می براي مادر مهربانم) مرگ بد نیست،کاش می گفتی به کدامین گناه می میرم قرآن و نقش تربيتى مادر در خانواده گروه اینترنتی رهروان ولایتزنان به حكم طبيعت و دستگاه آفرينش در سه نقش طبيعى ابراز وجود مى‌ كنند: نقش دخترى، و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود: به كدامين گناه كشته شدند کتابی،خلوتی،شعری،سکوتیعشقی که به لطف خداوند در وجود قدیسه ای به نام مادر به ودیعه گذاشته شده تا قسمتی از بار خلقت خداوند حتی اگر به جبر زمانه هم پدر باشی هم مادر به کدامین گناه؟


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها